تا به حال با خود اندیشیده ایم ،
اگر در زمانه ی حسین و یزید بودیم ،
یزیدی بودیم یا حسینی ؟
و یا هیچ کدام ؟
اگر در شرایطی قرار می گرفتیم که ،
در میانه ی یاری کردن و نکردن حسین قرار می گرفتیم ،
به یاری اش می شتافتیم و همه چیزمان را فدایش می کردیم ،
یا همچون دیگر مردمان آن دیار ،
ترجیح می دادیم که به خویش بیاندیشیم ،
و خود را و جان عزیزمان را به خطر نیاندازیم ؟
و یا بی تفاوتی را بر همه چیز و همه کار ترجیح می دادیم ؟
و یا اساسا قادر به تشخیص حق از باطل نبودیم ؟
و یا شاید یزیدی می شدیم و علیه حسین اقدام می کردیم ؟
...
پس چگونه است که امروزه بر مردمان آن دیار لعنت می فرستیم ؟
و یا احمق و نادان و ناسپاس و کافر می خوانیمشان ؟
...
مطمئنیم که اگر ما به جای آن مردمان بودیم ،
بهتر از آنان عمل می کردیم ؟
و یا شاید هم بدتر ؟
...
ای کاش در کنار این سینه زنی ها و بر سر کوبیدن ها و اشک ریختن ها ،
که شاید در جای خود مفید هم باشند ،
اندکی به راه ، هدف ، اخلاق و کردار حسین هم می اندیشیدیم ...
...
اینکه حسین که بود ؟
چه منش و اخلاقی داشت ؟
از برای چه آن مصائب را متحمل شد ؟
حرف حسابش چه بود ؟
یزیدیان چه می گفتند ؟
از چه چیز در هراس بودند ؟
از برای چه می خواستند حسین و یارانش را نابود سازند ؟
نگران پایه های لرزان حکومت خویش نبودند ؟
...
اما گویی ،
تنها دوست داریم "مصائب" را بشنویم و اشک بریزیم ،
و مدعی شویم که "حسینی" هستیم و جزو یاران وفادار و صدیق او ...
اما در عمل از حسینی رفتار کردن و درس گرفتن از کردار او ، خبری نباشد ...
...
آیا حسین مبارزه کرد که ما امروز ،
تنها برایش اشک بریزیم و بر او و خاندانش ترحم کنیم ؟
یا هدفی بزرگ تر و فراتر از این داشت ؟
...
به راستی وظیفه ی ما در این روز و روزگار ،
تنها اشک ریختن است ؟
...
..
.
۱۳۸۵/۱۱/۰۹
۱۳۸۵/۱۱/۰۶
با وجود تمام نعماتی که ،
پیش رویم است ،
و روالی که به طور معمول و نرمال ،
در حال سپری شدن است ،
اما با این حال ،
باز هم دلم "خوش" نیست!
...
نمیدانم دلم چه میخواهد ...
نمیدانم دقیقا به دنبال چه هستم ؟
...
خواهرم از کارش میگوید و اینکه تا یک ماه آینده ،
باید به فکر کار جدیدی باشد و در این باب نگران است ...
و من به او میگویم آن مشکل هم حل خواهد شد اما ،
این به معنای حل شدن تمام مشکلات نیست!
که فردا روز ،
مشکلی دیگر در مقابل دیدگانت سبز خواهد شد!
و روز از نو روزی از نو!
...
گویی ما آدمیان ،
به دنبال آرامشی پایدار و همیشگی هستیم ...
و هر چه می گردیم ،
نمی یابیمش!
امروز در فکر رفع مشکلی هستیم ...
و تنها و تنها ،
به حل شدن آن می اندیشیم ،
و تصور می کنیم با رفع آن ،
آرامشی رویایی ،
نصیبمان خواهد شد ...
ولی پس از رفع آن مشکل ،
با مشکلی جدید مواجه می شویم و دوباره ...
و طبیعی است که در این میان ،
از آرامش فوق! خبری نخواهد بود ...
...
شاید من هم به دنبال چنین آرامشی هستم ؟
...
آرامشی که در آن ،
فقط شادابی باشد و شادی ...
آسایش باشد و راحتی ...
عشق باشد و دوستی ...
مهر باشد و صفا و محبت ...
خوبی ها باشند و زیبایی ها ...
و در مقابل ،
از تمام زشتی ها ،
و خستگی ها ،
و ناخوشی ها ،
و تلخی ها و ... ،
خبری نباشد ...
...
شاید هم ،
انتظار دست یافتن به چنین آرامشی در این دنیا ،
از اساس ، خطا باشد ...
...
در این فکرها به سر می برم که ،
ناگهان فکر دیگری ذهنم را مشغول میکند ...
اینکه اگر هر کدام از وضعیتهای نرمال فعلی ،
دچار اشکال می شدند ...
چه پیش می آمد ؟
اینکه اگر در هر زمینه ای که در حال حاضر ،
مشکلی در موردش وجود ندارد ،
وضع فرق میکرد و مشکلی وجود می داشت ،
الان من به چه فکر میکردم ؟
در آن شرایط و حال و هوا ،
دوست داشتم که چه اتفاقی بیفتد ؟
...
به ناشکر بودن خودم لعنت می فرستم!
...
با این وجود اما ،
نمیدانم چرا ،
با تمام این اوصاف ،
باز هم دلم "خوش" نیست!
نمیدانم دلم چه میخواهد ...
نمیدانم دقیقا به دنبال چه هستم ؟
...
..
.
پیش رویم است ،
و روالی که به طور معمول و نرمال ،
در حال سپری شدن است ،
اما با این حال ،
باز هم دلم "خوش" نیست!
...
نمیدانم دلم چه میخواهد ...
نمیدانم دقیقا به دنبال چه هستم ؟
...
خواهرم از کارش میگوید و اینکه تا یک ماه آینده ،
باید به فکر کار جدیدی باشد و در این باب نگران است ...
و من به او میگویم آن مشکل هم حل خواهد شد اما ،
این به معنای حل شدن تمام مشکلات نیست!
که فردا روز ،
مشکلی دیگر در مقابل دیدگانت سبز خواهد شد!
و روز از نو روزی از نو!
...
گویی ما آدمیان ،
به دنبال آرامشی پایدار و همیشگی هستیم ...
و هر چه می گردیم ،
نمی یابیمش!
امروز در فکر رفع مشکلی هستیم ...
و تنها و تنها ،
به حل شدن آن می اندیشیم ،
و تصور می کنیم با رفع آن ،
آرامشی رویایی ،
نصیبمان خواهد شد ...
ولی پس از رفع آن مشکل ،
با مشکلی جدید مواجه می شویم و دوباره ...
و طبیعی است که در این میان ،
از آرامش فوق! خبری نخواهد بود ...
...
شاید من هم به دنبال چنین آرامشی هستم ؟
...
آرامشی که در آن ،
فقط شادابی باشد و شادی ...
آسایش باشد و راحتی ...
عشق باشد و دوستی ...
مهر باشد و صفا و محبت ...
خوبی ها باشند و زیبایی ها ...
و در مقابل ،
از تمام زشتی ها ،
و خستگی ها ،
و ناخوشی ها ،
و تلخی ها و ... ،
خبری نباشد ...
...
شاید هم ،
انتظار دست یافتن به چنین آرامشی در این دنیا ،
از اساس ، خطا باشد ...
...
در این فکرها به سر می برم که ،
ناگهان فکر دیگری ذهنم را مشغول میکند ...
اینکه اگر هر کدام از وضعیتهای نرمال فعلی ،
دچار اشکال می شدند ...
چه پیش می آمد ؟
اینکه اگر در هر زمینه ای که در حال حاضر ،
مشکلی در موردش وجود ندارد ،
وضع فرق میکرد و مشکلی وجود می داشت ،
الان من به چه فکر میکردم ؟
در آن شرایط و حال و هوا ،
دوست داشتم که چه اتفاقی بیفتد ؟
...
به ناشکر بودن خودم لعنت می فرستم!
...
با این وجود اما ،
نمیدانم چرا ،
با تمام این اوصاف ،
باز هم دلم "خوش" نیست!
نمیدانم دلم چه میخواهد ...
نمیدانم دقیقا به دنبال چه هستم ؟
...
..
.
۱۳۸۵/۱۰/۲۴
کنکور ...
دانشگاه ...
بحثها و جدلهای سیاسی! فرهنگی! ...
آشنایی با یک دوست در دانشگاه و در هنگامه ی این بحث ها ...
همراهی با این دوست ...
سفری به کوه و طبیعت ...
رهایی از این شهر پر دود و آلوده ...
هم صحبتی با این دوست ...
راهنمایی های اتفاقی او و دوستانش ...
بیمارستان ...
معاینه ...
آزمایش ...
توکل بر تو ...
نتیجه ای درست در لب مرز! ...
پشت سر گذاشتن گام اول ...
جلسه ی نهایی ...
نتیجه ای مبهم ...
تردید و دو دلی ...
اضطرابی کشنده ...
نگرانی طاقت فرسا ...
توکل بر تو ...
...
...
برداشته شدن گام نهایی ...
...
...
به اتفاقات عجیبی که ،
در این چند ساله رخ داده ، می اندیشم ...
به ارتباطات عجیب و غریب مابین این اتفاقات ...
به اینکه اگر تک تکشان رخ نداده بودند ،
چه بسا نتیجه ی امروز ،
چیزی دیگر بود و خوشحالی امروز ،
مبدل به ناراحتی و افسوس می گردید ...
...
...
...
می اندیشم ،
به لطف و رحمت تو ،
به یاری ات ،
به مهربانی ات ...
اشک از چشمانم جاری میشود ...
از اینکه تو چقدر در حقم لطف داشته ای ،
و من چقدر ضعیف و سست ایمان بوده ام ...
اینکه "تو" را داشته ام و در به در به دنبال این و آن بوده ام ،
که یاری ام کنند و .........
اما "تو" ،
بدون هیچ انتظار یا منفعتی ، تمام و کمال یاریم کرده ای ...
...
اینکه دشواری های پیش رویم زیاد بوده اند ،
شاید به این دلیل بوده که خواسته ای بر من ثابت کنی که اگر یاری "تو" باشد ،
سخت ترین شرایط را هم می توان پشت سر گذاشت ...
و از شرایط و ظواهر امر نباید نگرانی و دلهره بر خود راه داد ...
اگر هم خواسته و نیازی ، در ظاهر از طرف "تو" اجابت نمیشود ،
بدون شک حکمتی در آن نهفته است که در نهایت ،
به نفع خود ماست ... ،
اگر دریابیم ...
...
...
...
شرمسارم که با وجود تمام لطف و مرحمتهای همیشگی ات ،
با بنده ای سست ایمان مواجه هستی ...
با این وجود ،
شکرگزاری بنده ناچیزت را پذیرا باش!
ای دوست مهربانی که هیچ وقت بندگانت ( دوستانت ؟ ) را فراموش نمیکنی ،
حتی اگر آنان فراموشت کرده باشند ...
...
ای مهربان ترین مهربانان عالم ، ...
ای یگانه ، ...
"تو را سپاس" ......
...
..
.
دانشگاه ...
بحثها و جدلهای سیاسی! فرهنگی! ...
آشنایی با یک دوست در دانشگاه و در هنگامه ی این بحث ها ...
همراهی با این دوست ...
سفری به کوه و طبیعت ...
رهایی از این شهر پر دود و آلوده ...
هم صحبتی با این دوست ...
راهنمایی های اتفاقی او و دوستانش ...
بیمارستان ...
معاینه ...
آزمایش ...
توکل بر تو ...
نتیجه ای درست در لب مرز! ...
پشت سر گذاشتن گام اول ...
جلسه ی نهایی ...
نتیجه ای مبهم ...
تردید و دو دلی ...
اضطرابی کشنده ...
نگرانی طاقت فرسا ...
توکل بر تو ...
...
...
برداشته شدن گام نهایی ...
...
...
به اتفاقات عجیبی که ،
در این چند ساله رخ داده ، می اندیشم ...
به ارتباطات عجیب و غریب مابین این اتفاقات ...
به اینکه اگر تک تکشان رخ نداده بودند ،
چه بسا نتیجه ی امروز ،
چیزی دیگر بود و خوشحالی امروز ،
مبدل به ناراحتی و افسوس می گردید ...
...
...
...
می اندیشم ،
به لطف و رحمت تو ،
به یاری ات ،
به مهربانی ات ...
اشک از چشمانم جاری میشود ...
از اینکه تو چقدر در حقم لطف داشته ای ،
و من چقدر ضعیف و سست ایمان بوده ام ...
اینکه "تو" را داشته ام و در به در به دنبال این و آن بوده ام ،
که یاری ام کنند و .........
اما "تو" ،
بدون هیچ انتظار یا منفعتی ، تمام و کمال یاریم کرده ای ...
...
اینکه دشواری های پیش رویم زیاد بوده اند ،
شاید به این دلیل بوده که خواسته ای بر من ثابت کنی که اگر یاری "تو" باشد ،
سخت ترین شرایط را هم می توان پشت سر گذاشت ...
و از شرایط و ظواهر امر نباید نگرانی و دلهره بر خود راه داد ...
اگر هم خواسته و نیازی ، در ظاهر از طرف "تو" اجابت نمیشود ،
بدون شک حکمتی در آن نهفته است که در نهایت ،
به نفع خود ماست ... ،
اگر دریابیم ...
...
...
...
شرمسارم که با وجود تمام لطف و مرحمتهای همیشگی ات ،
با بنده ای سست ایمان مواجه هستی ...
با این وجود ،
شکرگزاری بنده ناچیزت را پذیرا باش!
ای دوست مهربانی که هیچ وقت بندگانت ( دوستانت ؟ ) را فراموش نمیکنی ،
حتی اگر آنان فراموشت کرده باشند ...
...
ای مهربان ترین مهربانان عالم ، ...
ای یگانه ، ...
"تو را سپاس" ......
...
..
.
۱۳۸۵/۱۰/۱۳
یک اتفاق ...
یک دیدار ...
یک خاطره ...
...
و اگر تو ، این گونه "خوشبختی" ،
من نیز به خوشی تو ، خوشم!
و به حکم مهر و دوستی ،
آن می کنم که تو را "خوش" است!
حتی اگر بر راه و روشت ،
خرده بگیرم ،
و هنوز هم بر این امر پافشاری کنم
که تو ،
به جای حل مسئله ،
صورت مسئله را پاک کرده ای!
و ......
اما حال که نمیخواهی بشنوی ،
و شنیدن آزارت می دهد ،
و به راه خود اصرار داری ،
حرفی نیست!
خوش باشی و آرام ، برادر ...
...
..
.
یک دیدار ...
یک خاطره ...
...
و اگر تو ، این گونه "خوشبختی" ،
من نیز به خوشی تو ، خوشم!
و به حکم مهر و دوستی ،
آن می کنم که تو را "خوش" است!
حتی اگر بر راه و روشت ،
خرده بگیرم ،
و هنوز هم بر این امر پافشاری کنم
که تو ،
به جای حل مسئله ،
صورت مسئله را پاک کرده ای!
و ......
اما حال که نمیخواهی بشنوی ،
و شنیدن آزارت می دهد ،
و به راه خود اصرار داری ،
حرفی نیست!
خوش باشی و آرام ، برادر ...
...
..
.
۱۳۸۵/۱۰/۰۹
عجیب بود و جالب و حیرت آور !
خواندن نوشته های گذشته ....
این من بوده ام ؟
...
خنده و گریه توامان به سراغم می آید ....
از حوادث و اتفاقات ریز و درشت آن روزها و خاطراتی که به ناگه زنده می شوند ...
و به واکنش های آن روزهایم نسبت به آنها ...
...
" سختی های دیروز را به امید نتیجه ی شیرین ِامروز ، تحمل کرده ای ...
و امروز مانده ای که برای فرداهای هنوز نیامده چه "قوت قلبی" بتراشی! "
...
وای!
انگار همین دیروز بود!
شادی ها ...
غم ها ...
خوشی ها ...
ناخوشی ها ...
آق داداش! و مهر و محبتهای فراموش ناشدنی اش(*) ...
همسایه های احمد محمود ...
سادگی ها ...
یافتن محبوب! ...
دوستی ها ...
دانشگاه ...
اساتید و بچه ها ...
محیطی عجیب و غریب ...
آرزو ها ...
ابهام ها و تردید ها ...
وای!
چه زود گذشتند!
انگار همین دیروز بود!!
...
در حال خواندن نوشته ی 28 آذر سال پیش هستم :
" او مي گويد روزي حسرت همين کلاسها را خواهيم خورد ،
و من به گفته او ايمان و يقين دارم ...
و صد حيف که چنين کلاسهايي انگشت شمارند ...
و زمان نيز بي هيچ صبري به سرعت در حال سپري شدن است ... "
...
و حال ، عجیب هوای آن روزها را کرده ام ...
دلم بی نهایت تـنـگ است برای آن استاد ... برای آن کلاس شلوغ ...
برای روزهایی که به دشواری بر سر کلاسی حاضر میشدم که حضورم واجب نبود...
اما چنان شور و شوقی داشتم که این شور و شوق ، حضورم را واجب گردانیده بود!
...
* برای تـو آق داداش!
برای آن سبزی پاک کردن! سر سفره افطارت! ...
برای خوردن شربت خاكشير در میدون انقلاب! ...
برای آن روزهایی که با هم درد دل میکردیم و به تحلیل و بحث مشغول بودیم ....
برای آن لحظات شیرینی که کتابهایی ارزشمند و بی نهایت زیبا و عمیق برایم هدیه آوردی ، ....
و اندیشه هایی را در روح و جانم زنده کردی و پروراندی ،
که بدون شک نگاهم را به دنیا و هستی و زندگی تغییر داد ....
برای تمام آن مهرها و دوستی ها ،
که به هیچ طریقی ،
نمی توان فراموششان کرد .........
...
دلم ،
تنگ است ،
برای آن روزها ...
...
..
.
خواندن نوشته های گذشته ....
این من بوده ام ؟
...
خنده و گریه توامان به سراغم می آید ....
از حوادث و اتفاقات ریز و درشت آن روزها و خاطراتی که به ناگه زنده می شوند ...
و به واکنش های آن روزهایم نسبت به آنها ...
...
" سختی های دیروز را به امید نتیجه ی شیرین ِامروز ، تحمل کرده ای ...
و امروز مانده ای که برای فرداهای هنوز نیامده چه "قوت قلبی" بتراشی! "
...
وای!
انگار همین دیروز بود!
شادی ها ...
غم ها ...
خوشی ها ...
ناخوشی ها ...
آق داداش! و مهر و محبتهای فراموش ناشدنی اش(*) ...
همسایه های احمد محمود ...
سادگی ها ...
یافتن محبوب! ...
دوستی ها ...
دانشگاه ...
اساتید و بچه ها ...
محیطی عجیب و غریب ...
آرزو ها ...
ابهام ها و تردید ها ...
وای!
چه زود گذشتند!
انگار همین دیروز بود!!
...
در حال خواندن نوشته ی 28 آذر سال پیش هستم :
" او مي گويد روزي حسرت همين کلاسها را خواهيم خورد ،
و من به گفته او ايمان و يقين دارم ...
و صد حيف که چنين کلاسهايي انگشت شمارند ...
و زمان نيز بي هيچ صبري به سرعت در حال سپري شدن است ... "
...
و حال ، عجیب هوای آن روزها را کرده ام ...
دلم بی نهایت تـنـگ است برای آن استاد ... برای آن کلاس شلوغ ...
برای روزهایی که به دشواری بر سر کلاسی حاضر میشدم که حضورم واجب نبود...
اما چنان شور و شوقی داشتم که این شور و شوق ، حضورم را واجب گردانیده بود!
...
* برای تـو آق داداش!
برای آن سبزی پاک کردن! سر سفره افطارت! ...
برای خوردن شربت خاكشير در میدون انقلاب! ...
برای آن روزهایی که با هم درد دل میکردیم و به تحلیل و بحث مشغول بودیم ....
برای آن لحظات شیرینی که کتابهایی ارزشمند و بی نهایت زیبا و عمیق برایم هدیه آوردی ، ....
و اندیشه هایی را در روح و جانم زنده کردی و پروراندی ،
که بدون شک نگاهم را به دنیا و هستی و زندگی تغییر داد ....
برای تمام آن مهرها و دوستی ها ،
که به هیچ طریقی ،
نمی توان فراموششان کرد .........
...
دلم ،
تنگ است ،
برای آن روزها ...
...
..
.
۱۳۸۵/۱۰/۰۷
در مورد بازی شب یلدا (*) ، تعداد زیادی از دوستان وبلاگ نویس از این بازی خوششون اومد و دعوت دوستانشون رو اجابت کردند و عده ای دیگر هم به دلایلی شرکت نکردند ... و چه بسا علت شرکت نکردنشون هم کاملا موجه بوده باشه و شاید ناراحتی من و دوستان دیگه از این بابت درست نبوده باشه چون یه طرفه به قاضی رفتیم و قضاوت زود هنگام کردیم ... که از این بابت شرمنده ی این دوستان شدم ...
...
..
.
* اصلاحیه ای بر نوشته ی پیشین
...
..
.
* اصلاحیه ای بر نوشته ی پیشین
۱۳۸۵/۱۰/۰۵
پی نوشتی بر پست قبلی :
لیست پیشنهادیم "تاحدودی" تو زرد از آب در اومد! (*)
به هر حال غرض ، شادی اندکی بود و لبیکی به دوستان قبلی !
و مهم اینکه به هر حال برای من هم تجدید خاطره ای شد از گذشته ...
به اضافه اینکه متوجه اشتراکات زیاد دیگر دوستان با خودم شدم که اصلا فکرش رو هم نمیکردم!
به هر حال بازی جالبی بود!
ممنون از کسانی که این ایده رو مطرح و اجرا کردند!
...
..
.
(*)مقادیری از جملات بنا به صلاحدید خودم اصلاح شد!
از بین لیستی که پیشنهاد داده بودم افسانه رو سفیدم کرد!
لیست پیشنهادیم "تاحدودی" تو زرد از آب در اومد! (*)
به هر حال غرض ، شادی اندکی بود و لبیکی به دوستان قبلی !
و مهم اینکه به هر حال برای من هم تجدید خاطره ای شد از گذشته ...
به اضافه اینکه متوجه اشتراکات زیاد دیگر دوستان با خودم شدم که اصلا فکرش رو هم نمیکردم!
به هر حال بازی جالبی بود!
ممنون از کسانی که این ایده رو مطرح و اجرا کردند!
...
..
.
(*)مقادیری از جملات بنا به صلاحدید خودم اصلاح شد!
از بین لیستی که پیشنهاد داده بودم افسانه رو سفیدم کرد!
۱۳۸۵/۱۰/۰۲
به پیروی از سونا و دیگر دوستان جهت شرکت تو بازی! :
1. در دوران اصلاحات آقای خاتمی عادت کرده بودم هر روز روزنامه بخرم و واو به واوش رو هم میخوندم! و اگر این کارو نمیکردم دچار عذاب وجدان می شدم!!! و انگاری که یه کار واجب و لازم رو انجام نداده باشم روزم شب نمیشد! ( امان از دست تو سید! که چه کارها که با ما نکردی )
از اون بدتر عادت داشتم روزنامه ها رو نگه دارم و نریزمشون دور و مادرم از دستم شاکی بود اساسی! ضمن اینکه در موردشون تعصب هم داشتم! و اگر کسی مثلا چیزی روشون می نوشت یا پاره شون می کرد یا می خواست ازشون به عنوان شیشه پاک کن! استفاده کنه رگ غیرتم شدیدا میزد بالا! و شاکی میشدم ....
این عادت رو البته تا به امروز هم با تمام فراز و نشیب ها حفظ کردم اما کمی از غلظتش کاسته شده! مثلا الان این امکان وجود داره که روزی به خاطر مشغولیات زیاد نرسم روزنامه بخرم! یا مثلا برای روزنامه ها یه عمر مفید! تعریف کردم و تا یه ماه نگهشون میدارم و بعد میریزم دور! و البته غیرت و حساسیتم هم نسبت به قبل کمتر شده! اما متاسفانه یا خوشبختانه هنوز بی غیرت نشدم!
2. وقتی سوار اتوبوس میشم عادت دارم که حتما یه چیزی مطالعه کنم و اگر این کارو نکنم کلافه میشم! برای همین هم همیشه روزنامه یا مجله یا در نهایت کتابی همرام هست که از این کلافگی جلوگیری بشه!
3. یه دفعه باید سر وقت می رسیدم به امتحانی تو یه آموزشگاه ... ولی حسابی دیر کردم! وقتی رسیدم از شدت عجله و اضطراب و از اونجایی که عینکی هستم و به خاطر اینکه درب داخلی کلاس از شیشه!!! بود و خیلی هم تمیز و براق و شفاف! بود اون رو ندیدم و با عینک و سر رفتم تو شیشه!
خلاصه عینکم کج و کوله شد و خودم هم تا دقایقی مدهوش بودم! قضیه شده بود مثل این آگهی های تبلیغاتی که شیشه پاک کن هاشون رو تبلیغ میکنن!
البته چشمام اون قدرها هم ضعیف نیست ها ! اما خوب شیشه اش خیلی شفاف بود دیگه!
به هر حال خوشبختانه از امتحان "سر"بلند بیرون اومدم!
4. تو 99 درصد امتحانات از مدرسه گرفته تا دانشگاه ، سر جلسه ی امتحان ، سرم از رو برگه امتحانی تکون نمیخورد! به نحوی که معمولا بعد از اتمام امتحان ، گردنم به شدت درد میگرفت !!! از بس که بچه مثبت بودم! و گاهی از این بابت به متقلبها حسودیم میشد و گاهی وقتها هم به این موضوع افتخار! میکردم!! که طبعا بستگی به این داشت که امتحان رو خوب داده باشم یا بد !
5. همیشه از دروس علوم تجربی و شیمی و زیست شناسی و به طور کلی دروس حفظ کردنی بیزار بودم! یه دفعه برای اینکه زیست نخونم ، قرار شد که برم گل و گیاه جمع آوری کنم تا یه 5 نمره ای از اون طریق بگیرم بلکم کمتر مجبورشم این درس رو بخونم! به خیال خودم فکر میکردم این کار راحت تره! خلاصه دو سه روزی رو تو دشت و صحرا ! و گل فروشی ها دنبال گل و گیاههای مختلف بودم!!! اما مشکل این بود که باید اسم صحیحشون و چند تا ویژگی مهم دیگه رو هم حتما می نوشتم و بعد می چسبوندمشون به کاغذ ! مونده بودم چی کار کنم که تو یه گلدون! فروشی با یه افغانی آشنا شدم!!! و اون هم کمک کرد و با هزار مصیبت اسامی فرضی و غلط غولوط! از خودمون درآوردیم و در نهایت تحویل استاد دادم! اونم طبعا نمره کامل نداد و خلاصه نمره ام شد 13 ! بعد به خودم میگفتم آخه احمق! اگر به جای این چند روز 2 ساعت نشسته بودی درس میخوندی که وضعت بهتر از این میشد! اما خوب انگار خوندن زیست ، برام سخت تر از تحمل این مصایب بود!!!
از بین لیستی که پیشنهاد داده بودم افسانه رو سفیدم کرد!
...
..
.
1. در دوران اصلاحات آقای خاتمی عادت کرده بودم هر روز روزنامه بخرم و واو به واوش رو هم میخوندم! و اگر این کارو نمیکردم دچار عذاب وجدان می شدم!!! و انگاری که یه کار واجب و لازم رو انجام نداده باشم روزم شب نمیشد! ( امان از دست تو سید! که چه کارها که با ما نکردی )
از اون بدتر عادت داشتم روزنامه ها رو نگه دارم و نریزمشون دور و مادرم از دستم شاکی بود اساسی! ضمن اینکه در موردشون تعصب هم داشتم! و اگر کسی مثلا چیزی روشون می نوشت یا پاره شون می کرد یا می خواست ازشون به عنوان شیشه پاک کن! استفاده کنه رگ غیرتم شدیدا میزد بالا! و شاکی میشدم ....
این عادت رو البته تا به امروز هم با تمام فراز و نشیب ها حفظ کردم اما کمی از غلظتش کاسته شده! مثلا الان این امکان وجود داره که روزی به خاطر مشغولیات زیاد نرسم روزنامه بخرم! یا مثلا برای روزنامه ها یه عمر مفید! تعریف کردم و تا یه ماه نگهشون میدارم و بعد میریزم دور! و البته غیرت و حساسیتم هم نسبت به قبل کمتر شده! اما متاسفانه یا خوشبختانه هنوز بی غیرت نشدم!
2. وقتی سوار اتوبوس میشم عادت دارم که حتما یه چیزی مطالعه کنم و اگر این کارو نکنم کلافه میشم! برای همین هم همیشه روزنامه یا مجله یا در نهایت کتابی همرام هست که از این کلافگی جلوگیری بشه!
3. یه دفعه باید سر وقت می رسیدم به امتحانی تو یه آموزشگاه ... ولی حسابی دیر کردم! وقتی رسیدم از شدت عجله و اضطراب و از اونجایی که عینکی هستم و به خاطر اینکه درب داخلی کلاس از شیشه!!! بود و خیلی هم تمیز و براق و شفاف! بود اون رو ندیدم و با عینک و سر رفتم تو شیشه!
خلاصه عینکم کج و کوله شد و خودم هم تا دقایقی مدهوش بودم! قضیه شده بود مثل این آگهی های تبلیغاتی که شیشه پاک کن هاشون رو تبلیغ میکنن!
البته چشمام اون قدرها هم ضعیف نیست ها ! اما خوب شیشه اش خیلی شفاف بود دیگه!
به هر حال خوشبختانه از امتحان "سر"بلند بیرون اومدم!
4. تو 99 درصد امتحانات از مدرسه گرفته تا دانشگاه ، سر جلسه ی امتحان ، سرم از رو برگه امتحانی تکون نمیخورد! به نحوی که معمولا بعد از اتمام امتحان ، گردنم به شدت درد میگرفت !!! از بس که بچه مثبت بودم! و گاهی از این بابت به متقلبها حسودیم میشد و گاهی وقتها هم به این موضوع افتخار! میکردم!! که طبعا بستگی به این داشت که امتحان رو خوب داده باشم یا بد !
5. همیشه از دروس علوم تجربی و شیمی و زیست شناسی و به طور کلی دروس حفظ کردنی بیزار بودم! یه دفعه برای اینکه زیست نخونم ، قرار شد که برم گل و گیاه جمع آوری کنم تا یه 5 نمره ای از اون طریق بگیرم بلکم کمتر مجبورشم این درس رو بخونم! به خیال خودم فکر میکردم این کار راحت تره! خلاصه دو سه روزی رو تو دشت و صحرا ! و گل فروشی ها دنبال گل و گیاههای مختلف بودم!!! اما مشکل این بود که باید اسم صحیحشون و چند تا ویژگی مهم دیگه رو هم حتما می نوشتم و بعد می چسبوندمشون به کاغذ ! مونده بودم چی کار کنم که تو یه گلدون! فروشی با یه افغانی آشنا شدم!!! و اون هم کمک کرد و با هزار مصیبت اسامی فرضی و غلط غولوط! از خودمون درآوردیم و در نهایت تحویل استاد دادم! اونم طبعا نمره کامل نداد و خلاصه نمره ام شد 13 ! بعد به خودم میگفتم آخه احمق! اگر به جای این چند روز 2 ساعت نشسته بودی درس میخوندی که وضعت بهتر از این میشد! اما خوب انگار خوندن زیست ، برام سخت تر از تحمل این مصایب بود!!!
از بین لیستی که پیشنهاد داده بودم افسانه رو سفیدم کرد!
...
..
.
۱۳۸۵/۰۹/۲۳
از ماست که برماست!
وقتی در انتخابات شرکت نمی کنیم ،
به بهانه اینکه با شرکت نکردن همه چیز درست خواهد شد!!!
...
و از طرف دیگر هیچ برنامه مشخص دیگری هم نداریم!
و منتظر نشسته ایم تا اوضاع جامعه به یکباره و در معجزه ای! ،
تغییر کند و به یک لحظه همه چیز بر وفق مرادمان شود!
...
وقتی ملت بی برنامه ای هستیم ...
و تنها به فکر امروزمان هستیم و بی خیال فرداها ،
و تنها و تنها به همین دم مشغولیم ...
...
وقتی تنها خود را می بینیم و بس ،
و حال و روز دیگران برایمان اهمیتی ندارد ...
...
وقتی حتی حاضر نیستیم هزینه ای هر چند کوچک ،
در راه بهبود اوضاع جامعه مان کنیم ...
...
وقتی توقع داریم نمایندگانی از طرف ما ،
تمام هستی و زندگی و توانشان را در راه "ما" خرج کنند ،
تا همه چیز آن طور شود که "ما" می خواهیم ،
و در طرف مقابل ، خودمان حاضر به همراهی آنان ،
و پشتیبانی از آنها نیستیم ،
و تنها نظاره گری بیش نیستیم ،
و اگر پایش بیفتد و به اقدام و یاری ما احتیاجی باشد ،
از جایی که در آن نشسته ایم حتی تکانی هم نخواهیم خورد!
...
و وقتی در این هنگامه ،
نمایندگان "ما" به تنهایی کاری از پیش نمی برند ،
بر آنان خرده می گیریم و به مانند اخلاق همیشگی مان ،
به باد انتقاد و فحش و تهمت و ناسزا می گیرمشان که :
" اینها هم مثل بقیه بودند!
اینها هم به دنیال منافع خود و اطرافیانشان بودند!
همه چیز تنها فیلمی بود برای خر کردن من و شما!
همه شون سر و ته یه کرباسند!
مردم رو خر؟ فرض کردند!
و ............... "
...
به حال خود باید بگرییم ...
به حال گذشته و امروز و فردای خود ...
ما با یکدیگر بد کرده ایم ،
و از بد روزگار ، بد خواهیم کرد ...
...
گریزی نیست!
جز درس گرفتن از گذشته ...
ای کاش اشتباهات گذشته را دوباره تکرار نمی کردیم ...
با رای ندادن گذشته ما ، چیزی درست نشده ...
و با رای ندادن فردا نیز ، چیزی درست نخواهد شد ...
که برعکس ،
بر خراب تر شدنش نیز خواهیم افزود ...
بدون پشتیبانی و خواست تک تک ما ،
و بدون مشارکت مان ،
حتی بر سر انتخاب میان بد و بدتر ،
اوضاع مان بهبود نخواهد یافت ...
...
حتی اگر انتخاب ها "ایده آل" نباشد ،
باز هم انتخاب از میان آنچه موجود است ،
عاقلانه ترین کار است که لااقل بدتر از این که هست نشود...
نگوییم که دیگر بدتر از این نمی شود که خود بهتر می دانیم که می تواند بدتر از این شود!
...
اگر از بدتر شدن اوضاع لذت می بریم ،
فردا در انتخابات شرکت نکنیم!!!
و اگر برای امروز و بیشتر برای "فردا" نگرانیم ،
شک نکنیم که شرکتمان ،
در تعیین سرنوشت فردا ،
بی هیچ تردیدی موثر است ...
...
ای کاش کمی عاقلانه می اندیشیدیم ،
و از توهم های هر روزه بیرون می آمدیم ...
و حاضر بودیم تنها "اندکی" در راه موفقیت و پیروزی "خود" هزینه کنیم ...
...
..
.
وقتی در انتخابات شرکت نمی کنیم ،
به بهانه اینکه با شرکت نکردن همه چیز درست خواهد شد!!!
...
و از طرف دیگر هیچ برنامه مشخص دیگری هم نداریم!
و منتظر نشسته ایم تا اوضاع جامعه به یکباره و در معجزه ای! ،
تغییر کند و به یک لحظه همه چیز بر وفق مرادمان شود!
...
وقتی ملت بی برنامه ای هستیم ...
و تنها به فکر امروزمان هستیم و بی خیال فرداها ،
و تنها و تنها به همین دم مشغولیم ...
...
وقتی تنها خود را می بینیم و بس ،
و حال و روز دیگران برایمان اهمیتی ندارد ...
...
وقتی حتی حاضر نیستیم هزینه ای هر چند کوچک ،
در راه بهبود اوضاع جامعه مان کنیم ...
...
وقتی توقع داریم نمایندگانی از طرف ما ،
تمام هستی و زندگی و توانشان را در راه "ما" خرج کنند ،
تا همه چیز آن طور شود که "ما" می خواهیم ،
و در طرف مقابل ، خودمان حاضر به همراهی آنان ،
و پشتیبانی از آنها نیستیم ،
و تنها نظاره گری بیش نیستیم ،
و اگر پایش بیفتد و به اقدام و یاری ما احتیاجی باشد ،
از جایی که در آن نشسته ایم حتی تکانی هم نخواهیم خورد!
...
و وقتی در این هنگامه ،
نمایندگان "ما" به تنهایی کاری از پیش نمی برند ،
بر آنان خرده می گیریم و به مانند اخلاق همیشگی مان ،
به باد انتقاد و فحش و تهمت و ناسزا می گیرمشان که :
" اینها هم مثل بقیه بودند!
اینها هم به دنیال منافع خود و اطرافیانشان بودند!
همه چیز تنها فیلمی بود برای خر کردن من و شما!
همه شون سر و ته یه کرباسند!
مردم رو خر؟ فرض کردند!
و ............... "
...
به حال خود باید بگرییم ...
به حال گذشته و امروز و فردای خود ...
ما با یکدیگر بد کرده ایم ،
و از بد روزگار ، بد خواهیم کرد ...
...
گریزی نیست!
جز درس گرفتن از گذشته ...
ای کاش اشتباهات گذشته را دوباره تکرار نمی کردیم ...
با رای ندادن گذشته ما ، چیزی درست نشده ...
و با رای ندادن فردا نیز ، چیزی درست نخواهد شد ...
که برعکس ،
بر خراب تر شدنش نیز خواهیم افزود ...
بدون پشتیبانی و خواست تک تک ما ،
و بدون مشارکت مان ،
حتی بر سر انتخاب میان بد و بدتر ،
اوضاع مان بهبود نخواهد یافت ...
...
حتی اگر انتخاب ها "ایده آل" نباشد ،
باز هم انتخاب از میان آنچه موجود است ،
عاقلانه ترین کار است که لااقل بدتر از این که هست نشود...
نگوییم که دیگر بدتر از این نمی شود که خود بهتر می دانیم که می تواند بدتر از این شود!
...
اگر از بدتر شدن اوضاع لذت می بریم ،
فردا در انتخابات شرکت نکنیم!!!
و اگر برای امروز و بیشتر برای "فردا" نگرانیم ،
شک نکنیم که شرکتمان ،
در تعیین سرنوشت فردا ،
بی هیچ تردیدی موثر است ...
...
ای کاش کمی عاقلانه می اندیشیدیم ،
و از توهم های هر روزه بیرون می آمدیم ...
و حاضر بودیم تنها "اندکی" در راه موفقیت و پیروزی "خود" هزینه کنیم ...
...
..
.
۱۳۸۵/۰۹/۲۰
و سرانجام ،
گام اول برداشته شد!
پس از چه رو ، نگرانی من همچنان ادامه دارد ؟
اعتراف میکنم که ایمانم به تو سست و ضعیف است ...
که اگر قوی بود ،
که اگر قوی بودم ،
که اگر ایمانم به تو کامل بود ،
در این مدت که بگذشت و روزهای دیگری که خواهند گذشت ،
آن قدر به این در و آن در نمی زدم ،
که از بندگان "تو" راهی طلب کنم و به دنبال یاری و مساعدت آنان باشم ....
اعتراف میکنم ...
حالا نیز نگران گام دوم هستم که آیا با با موفقیت برداشته می شود یا خیر!
بی آنکه لحظه ای بیاندیشم که حتی شاید صلاح ، در شکست در گام دوم باشد!
می بینی ؟
بنده ای ضعیف تر و سست ایمان تر از من سراغ داری ؟
مرا ببخش!
من که از اول و همیشه گفته ام ،
که "تو" در راس همه امیدها و آرزوها و یاری دهندگانم قرار داری ...
که اگر "تو" نخواهی ،
که اگر "تو" یاری ام نکنی ،
که اگر "تو" صلاح ندانی ،
یاری تمام بندگانت از کوچک و بزرگ ،
به کار من نخواهد آمد ...
مرا ببخش!
به خاطر سستی ایمانم ...
و یاریم کن که قوی تر از اینش کنم ...
که بار دگر با چنین شرمساری به درگاه تو نیایم!
هر چند که هر چه کنم و هر چه باشم ،
باز هم شرمسار "تو" ام ...
ای "یگانه" ،
ای "مهربان" ،
ای "لطیف" ......
....
...
..
.
گام اول برداشته شد!
پس از چه رو ، نگرانی من همچنان ادامه دارد ؟
اعتراف میکنم که ایمانم به تو سست و ضعیف است ...
که اگر قوی بود ،
که اگر قوی بودم ،
که اگر ایمانم به تو کامل بود ،
در این مدت که بگذشت و روزهای دیگری که خواهند گذشت ،
آن قدر به این در و آن در نمی زدم ،
که از بندگان "تو" راهی طلب کنم و به دنبال یاری و مساعدت آنان باشم ....
اعتراف میکنم ...
حالا نیز نگران گام دوم هستم که آیا با با موفقیت برداشته می شود یا خیر!
بی آنکه لحظه ای بیاندیشم که حتی شاید صلاح ، در شکست در گام دوم باشد!
می بینی ؟
بنده ای ضعیف تر و سست ایمان تر از من سراغ داری ؟
مرا ببخش!
من که از اول و همیشه گفته ام ،
که "تو" در راس همه امیدها و آرزوها و یاری دهندگانم قرار داری ...
که اگر "تو" نخواهی ،
که اگر "تو" یاری ام نکنی ،
که اگر "تو" صلاح ندانی ،
یاری تمام بندگانت از کوچک و بزرگ ،
به کار من نخواهد آمد ...
مرا ببخش!
به خاطر سستی ایمانم ...
و یاریم کن که قوی تر از اینش کنم ...
که بار دگر با چنین شرمساری به درگاه تو نیایم!
هر چند که هر چه کنم و هر چه باشم ،
باز هم شرمسار "تو" ام ...
ای "یگانه" ،
ای "مهربان" ،
ای "لطیف" ......
....
...
..
.
اشتراک در:
پستها (Atom)