خدايا،
مبهوتم ،
در اين انديشه ام که چه ميشود ،
که بنده ات آن چنان از اين دنيايت خسته و دلسرد ميشود ،
که در نهايت به "خودکشي" ميرسد!
چگونه است؟
زشت است يا زيبا :
.
" آهاي ملت!
كلاغي هوس پريدن دارد
لعنت بر كسي كه بالش را ببندد. "
.
خدايا حقيقت چيست؟
بازگو بر من که منتظرم...
.
۱۳۸۱/۰۸/۰۷
۱۳۸۱/۰۸/۰۵
گيجم ...
گيج شدم ...
خيلي وقت است ،
که به دنبال تو ام ...
به دنبال هدفت ، به دنبال نهايتت ...
،
در جستجوي
ذره ذره ي هستي ات ،
در عمق آن کلام دلنشين و مرموزت! ،
،
امروز با خود مي انديشيدم
که چه خوب بود اگر ،
رها ميشدم از دنيايت و
پرواز ميکردم ...
در بي نهايتت ...
،
پي ميبردم به رازت ،
به راز آفرينشت ...
به راز عشق و محبت
و زشتي ها و زيباييها ،
به راز آن سيب سرخ که آدم و حوايت خوردند!
،
چه خوب! بود اگر در فضايي فراتر از زمينت ،
نظاره گر ميشدم حقيقت را.
،
چه زيبا بود...
واي !
چه زيبا بود!
اگر زودتر! جستجويم پايان مي يافت ...!
و ميديدم و لمس ميکردم که حقيقت دنيايت چيست؟
که چه بايد کرد و چه نبايد؟
و کدامين انسانها بهشتت! را ،
و کدامينشان جهنم! را ،
خانه ي آخر خويش خواهند ساخت؟
،
به سبب کدام کارشان؟
به سبب کدام عقيده و اخلاقشان؟
،
چه زيبا بود اگر زودتر مي فهميدم ،
زيباييهاي اين دنيايت را بهره مند شوم خوب است؟
يآ اينکه بايد دل از زيباييهاي ظاهري! اين دنيايت بپوشانم؟
،
چه زيبا بود اگر ...
،
چه زيبا ...!
،
و من ميدانم و يقين دارم که به زودي جستجويم پايان خواهد يافت!
،
و من خواهم فهميد! و لمس خواهم کرد راز هستي ات را !
،
خيلي زود!
،
خيلي زود!
.
گيج شدم ...
خيلي وقت است ،
که به دنبال تو ام ...
به دنبال هدفت ، به دنبال نهايتت ...
،
در جستجوي
ذره ذره ي هستي ات ،
در عمق آن کلام دلنشين و مرموزت! ،
،
امروز با خود مي انديشيدم
که چه خوب بود اگر ،
رها ميشدم از دنيايت و
پرواز ميکردم ...
در بي نهايتت ...
،
پي ميبردم به رازت ،
به راز آفرينشت ...
به راز عشق و محبت
و زشتي ها و زيباييها ،
به راز آن سيب سرخ که آدم و حوايت خوردند!
،
چه خوب! بود اگر در فضايي فراتر از زمينت ،
نظاره گر ميشدم حقيقت را.
،
چه زيبا بود...
واي !
چه زيبا بود!
اگر زودتر! جستجويم پايان مي يافت ...!
و ميديدم و لمس ميکردم که حقيقت دنيايت چيست؟
که چه بايد کرد و چه نبايد؟
و کدامين انسانها بهشتت! را ،
و کدامينشان جهنم! را ،
خانه ي آخر خويش خواهند ساخت؟
،
به سبب کدام کارشان؟
به سبب کدام عقيده و اخلاقشان؟
،
چه زيبا بود اگر زودتر مي فهميدم ،
زيباييهاي اين دنيايت را بهره مند شوم خوب است؟
يآ اينکه بايد دل از زيباييهاي ظاهري! اين دنيايت بپوشانم؟
،
چه زيبا بود اگر ...
،
چه زيبا ...!
،
و من ميدانم و يقين دارم که به زودي جستجويم پايان خواهد يافت!
،
و من خواهم فهميد! و لمس خواهم کرد راز هستي ات را !
،
خيلي زود!
،
خيلي زود!
.
۱۳۸۱/۰۷/۳۰
اي پادشه خوبان ، داد از غم تنهايي
دل بي تو به جان آمد ، وقت است که بازآيي...
.
انتظار
.
اکثر آدمها تو همه زمانها و تو همه مکانها و با هر دين و مذهبي ، منتظرند...
منتظر يه روزي که دنيا پر بشه از خوبي و پاکي ....
.
روزي که ديگه از ظلم و استبداد خبري نباشه...
.
روزي که ديگه ريا و نفاق نباشه...
.
شايد اون روز ، آخرين روز اين دنيا باشه!
.
و شايد هم نباشه!
.
ولي به هر حال ،
اون روز خواهد آمد! و همه نظاره گرش خواهيم بود!
.
دل بي تو به جان آمد ، وقت است که بازآيي...
.
انتظار
.
اکثر آدمها تو همه زمانها و تو همه مکانها و با هر دين و مذهبي ، منتظرند...
منتظر يه روزي که دنيا پر بشه از خوبي و پاکي ....
.
روزي که ديگه از ظلم و استبداد خبري نباشه...
.
روزي که ديگه ريا و نفاق نباشه...
.
شايد اون روز ، آخرين روز اين دنيا باشه!
.
و شايد هم نباشه!
.
ولي به هر حال ،
اون روز خواهد آمد! و همه نظاره گرش خواهيم بود!
.
۱۳۸۱/۰۷/۲۲
ميرم سراغ سياوش قميشي و گوش مي سپارم به شعر و آهنگ زيباش! :
.
.
.
.
سکوتم از رضايت نيست ،
دلم اهل شکايت نيست
هزار شاکي خودش داره ،
خودش گيره ، گرفتاره ...
همون بهتر که ساکت باشه اين دل
جدا از اين ضوابط باشه اين دل
از اين بدتر نشه رسوايي ما
که تنهاتر نشه تنهايي ما
که کار ما گذشته از شکايت
هنوزم پايبنديم در رفاقت
ميريزه تو خودش دل غصه هاشو
آخه هيچ کس نمي خواد قصه هاشو .
کسي جرمي نکرده گر به ما ،
اين روزها عشقي نمي ورزه ...
بهايي داشت اين دل پيشترها ،
که در اين روزها نمي ارزه!
.
.
.
.
بهايي داشت ،
بهايي ...
.
.
.
.
.
.
.
.
سکوتم از رضايت نيست ،
دلم اهل شکايت نيست
هزار شاکي خودش داره ،
خودش گيره ، گرفتاره ...
همون بهتر که ساکت باشه اين دل
جدا از اين ضوابط باشه اين دل
از اين بدتر نشه رسوايي ما
که تنهاتر نشه تنهايي ما
که کار ما گذشته از شکايت
هنوزم پايبنديم در رفاقت
ميريزه تو خودش دل غصه هاشو
آخه هيچ کس نمي خواد قصه هاشو .
کسي جرمي نکرده گر به ما ،
اين روزها عشقي نمي ورزه ...
بهايي داشت اين دل پيشترها ،
که در اين روزها نمي ارزه!
.
.
.
.
بهايي داشت ،
بهايي ...
.
.
.
.
۱۳۸۱/۰۷/۱۷
اول از همه:
من از اينکه کسي از اين دنيا (با تمام خوبيها و بديهاش) رها ميشه خوشحال ميشم!
البته واسه خودش.
هر چند از اينکه اون شخص رو از دست دادم ، ناراحت ميشم.
احمد محمود هم رفت...
مثل خيلي هاي ديگه که رفتند؛
ياد "همسايه ها"ش بخير ، که 3 سال پيش با چه اشتياقي مي خوندمش.
.
دوم:
من اين روزها سرم خيلي شلوغ شده!
هم دانشگاه ميرم(به سلامتي!) ، هم ميرم سر کار!
يکي از علتهاي کم نوشتنم! هم ، همينه.
.
سوم:
دانشگاه هم اي! بدک نيست!
اوني که من تصور داشتم و دوست داشتم باشه، نيست! ،
به عبارت ديگه تو دانشگاه يه مطالبي و درسهايي رو بايد مطالعه کنيم ،
که نه هيچ ربطي به رشته مون داره! و نه هيچ فايده اي واسه دنيا و آخرتمون!
اون درسهايي هم که مربوط به رشته مون ميشه واسه 10 سال پيشه!
و يادگيريش هم فايده ي چنداني نداره!
ولي خوب به هر حال به خواست خدا قصد دارم رشته ي "کاميپوتر" رو تا درجات بالاي بالا!!! ،
حالا يا تو دانشگاه يا خودم! ، ادامه بدهم!
.
چهارم:
سمفوني مردگان "عباس معروفي" رو خوندم!
جدا کتاب فوق العاده اي بود و جدا
"قبل از هر چيز بايد گفت که سمفوني مردگان يک شاهکار است"
من از اينکه کسي از اين دنيا (با تمام خوبيها و بديهاش) رها ميشه خوشحال ميشم!
البته واسه خودش.
هر چند از اينکه اون شخص رو از دست دادم ، ناراحت ميشم.
احمد محمود هم رفت...
مثل خيلي هاي ديگه که رفتند؛
ياد "همسايه ها"ش بخير ، که 3 سال پيش با چه اشتياقي مي خوندمش.
.
دوم:
من اين روزها سرم خيلي شلوغ شده!
هم دانشگاه ميرم(به سلامتي!) ، هم ميرم سر کار!
يکي از علتهاي کم نوشتنم! هم ، همينه.
.
سوم:
دانشگاه هم اي! بدک نيست!
اوني که من تصور داشتم و دوست داشتم باشه، نيست! ،
به عبارت ديگه تو دانشگاه يه مطالبي و درسهايي رو بايد مطالعه کنيم ،
که نه هيچ ربطي به رشته مون داره! و نه هيچ فايده اي واسه دنيا و آخرتمون!
اون درسهايي هم که مربوط به رشته مون ميشه واسه 10 سال پيشه!
و يادگيريش هم فايده ي چنداني نداره!
ولي خوب به هر حال به خواست خدا قصد دارم رشته ي "کاميپوتر" رو تا درجات بالاي بالا!!! ،
حالا يا تو دانشگاه يا خودم! ، ادامه بدهم!
.
چهارم:
سمفوني مردگان "عباس معروفي" رو خوندم!
جدا کتاب فوق العاده اي بود و جدا
"قبل از هر چيز بايد گفت که سمفوني مردگان يک شاهکار است"
۱۳۸۱/۰۷/۱۴
شهر در امن و امان است!
همه مشغولند ...
مشغول روزمرگيهاي مختلف ...
زندگي در گذر است ،
با تمام ملايمات و ناملايماتش .
خدا چه ميکند ؟
نظاره گر ماست ؟
خوشحال است يا ناراحت ؟
از بندگاني که آفريده ...
از همانهايي که قرار بود بهترين آفريده اش باشند ...
صبرش آيا همچنان ادامه دارد؟
با وجود اينکه مي بيند بي عدالتي ها را ،
ظلم ها را ، زشتي ها را ...
و البته ، زيبايي ها را ...
"عجب صبري خدا دارد ... "
همه مشغولند ...
مشغول روزمرگيهاي مختلف ...
زندگي در گذر است ،
با تمام ملايمات و ناملايماتش .
خدا چه ميکند ؟
نظاره گر ماست ؟
خوشحال است يا ناراحت ؟
از بندگاني که آفريده ...
از همانهايي که قرار بود بهترين آفريده اش باشند ...
صبرش آيا همچنان ادامه دارد؟
با وجود اينکه مي بيند بي عدالتي ها را ،
ظلم ها را ، زشتي ها را ...
و البته ، زيبايي ها را ...
"عجب صبري خدا دارد ... "
۱۳۸۱/۰۷/۰۸
به ياد فريدون مشيري ، ...
که روحش شاد باد!
.
بي تو مهتاب شبي باز از آن کوچه گذشتم ...
.
هر وقت نگاهم به اين شعر مي افتد ، به ياد آن روزها مي افتم که به عاشقي مبتلا شده بودم ...
عشق ، عشق ، عشق.
به دنبال عشق بودم ، به دنبال عاشق شدن ...
در جستجوي يک عشق حقيقي ...
اون روزها قسمتي از "کوچه" را حفظ کرده بودم و با خودم مي خواندم!
از آن روز تا حالا ،
هنوز که هنوز است در جستجوي "عشقم" ...
و هنوز! نيافتمش ...
هر چند که ! ،
من به جستجو ادامه خواهم داد ،
و يقين دارم روزي عشق واقعي را لمس خواهم کرد!
بي تو مهتاب شبي باز از آن کوچه گذشتم
همه تن چشم شدم ، خيره به دنبال تو گشتم
شوق ديدار تو لبريز شد از جام وجودم
شدم آن عاشق ديوانه که بودم
.
در نهانخانه ي جانم گل ياد تو درخشيد
باغ صد خاطره خنديد
عطر صد خاطره پيچيد
يادم آمد که شبي با هم از آن کوچه گذشتيم
پر گشوديم و در آن خلوت دلخواسته گشتيم
ساعتي بر لب آن جوي نشستيم
تو ، همه راز جهاني ريخته در چشم سياهت
من همه محو تماشاي نگاهت
آسمان صاف و شب آرام
بخت خندان و زمان رام
خوشه ماه فرو ريخته در آب
شاخه ها دست برآورده به مهتاب
شب و صحرا و گل و سنگ
همه دل داده به آواز شباهنگ
.
يادم آيد ، تو به من گفتي:
- " از اين عشق حذر کن ،
لحظه اي چند بر اين آب نظر کن ،
آب ، آيينه ي عشق گذران است ،
تو که امروز نگاهت به نگاهي نگران است
باش فردا ، که دلت با دگران است. "
تا فراموش کني ، چندي از اين شهر سفر کن!
.
با تو گفتم : "حذر از عشق؟! ندانم
سفر از پيش تو ؟ هرگز نتوانم،
نتوانم!
روز اول، که دل من به تمناي تو پر زد ،
چون کبوتر ، لب بام تو نشستم
تو به من سنگ زدي ، من نه رميدم ، نه گسستم ... "
باز گفتم که: "تو صيآدي و من آهوي دشتم
تا به دام تو درافتم همه جا گشتم و گشتم
حذر از عشق ندانم ، نتوانم! "
اشکي از شاخه فرو ريخت
مرغ شب ، ناله تلخي زد و بگريخت ...
اشک در چشم تو لرزيد ،
ماه بر عشق تو خنديد! "
يادم آمد که دگر از تو جوابي نشنيدم
پاي در دامن من اندوه کشيدم.
نگسستم ، نرميدم.
رفت در ظلمت غم ، آن شب و شبهاي دگر هم ،
نگرفتي ديگر از عاشق آزرده خبر هم ،
نکني ديگر از آن کوچه گذر هم .....
بي تو اما ، به چه حالي من از آن کوچه گذشتم!
که روحش شاد باد!
.
بي تو مهتاب شبي باز از آن کوچه گذشتم ...
.
هر وقت نگاهم به اين شعر مي افتد ، به ياد آن روزها مي افتم که به عاشقي مبتلا شده بودم ...
عشق ، عشق ، عشق.
به دنبال عشق بودم ، به دنبال عاشق شدن ...
در جستجوي يک عشق حقيقي ...
اون روزها قسمتي از "کوچه" را حفظ کرده بودم و با خودم مي خواندم!
از آن روز تا حالا ،
هنوز که هنوز است در جستجوي "عشقم" ...
و هنوز! نيافتمش ...
هر چند که ! ،
من به جستجو ادامه خواهم داد ،
و يقين دارم روزي عشق واقعي را لمس خواهم کرد!
بي تو مهتاب شبي باز از آن کوچه گذشتم
همه تن چشم شدم ، خيره به دنبال تو گشتم
شوق ديدار تو لبريز شد از جام وجودم
شدم آن عاشق ديوانه که بودم
.
در نهانخانه ي جانم گل ياد تو درخشيد
باغ صد خاطره خنديد
عطر صد خاطره پيچيد
يادم آمد که شبي با هم از آن کوچه گذشتيم
پر گشوديم و در آن خلوت دلخواسته گشتيم
ساعتي بر لب آن جوي نشستيم
تو ، همه راز جهاني ريخته در چشم سياهت
من همه محو تماشاي نگاهت
آسمان صاف و شب آرام
بخت خندان و زمان رام
خوشه ماه فرو ريخته در آب
شاخه ها دست برآورده به مهتاب
شب و صحرا و گل و سنگ
همه دل داده به آواز شباهنگ
.
يادم آيد ، تو به من گفتي:
- " از اين عشق حذر کن ،
لحظه اي چند بر اين آب نظر کن ،
آب ، آيينه ي عشق گذران است ،
تو که امروز نگاهت به نگاهي نگران است
باش فردا ، که دلت با دگران است. "
تا فراموش کني ، چندي از اين شهر سفر کن!
.
با تو گفتم : "حذر از عشق؟! ندانم
سفر از پيش تو ؟ هرگز نتوانم،
نتوانم!
روز اول، که دل من به تمناي تو پر زد ،
چون کبوتر ، لب بام تو نشستم
تو به من سنگ زدي ، من نه رميدم ، نه گسستم ... "
باز گفتم که: "تو صيآدي و من آهوي دشتم
تا به دام تو درافتم همه جا گشتم و گشتم
حذر از عشق ندانم ، نتوانم! "
اشکي از شاخه فرو ريخت
مرغ شب ، ناله تلخي زد و بگريخت ...
اشک در چشم تو لرزيد ،
ماه بر عشق تو خنديد! "
يادم آمد که دگر از تو جوابي نشنيدم
پاي در دامن من اندوه کشيدم.
نگسستم ، نرميدم.
رفت در ظلمت غم ، آن شب و شبهاي دگر هم ،
نگرفتي ديگر از عاشق آزرده خبر هم ،
نکني ديگر از آن کوچه گذر هم .....
بي تو اما ، به چه حالي من از آن کوچه گذشتم!
۱۳۸۱/۰۷/۰۳
يادش بخير!
چند سال پيش بود ؟
يک سال ، دو سال ، سه سال ، ... دوازده سال ؟
آخرهاي شهريور که مي شد ،
يه حال و هواي ديگه داشتم.
يه جور احساس دلتنگي ،
ناراحتي و خوشحالي!
بوي کتابهاي نو ،
دفترهاي نو ،
کيف نو ،
مداد و خودکار ،
بوي تازگي ،
و شروعي دوباره .
پيدا کردن دوستهاي جديد ...
واي خدا عجب دوستي هاي با طراوتي بود ...
عجب حال و هوايي بود ...
درس و مشق و حساب ،
آغاز ميشد ...
و فکر و ذکر من هم جز يادگيري ، چيز ديگري نبود!
ياد اون ديکته ها بخير .
ياد اون جدول ضرب بخير.
ياد اون حال و هوا بخير.
....
اين روزها که بچه ها ميروند مدرسه ،
ياد اون روزها افتادم ...
عجب دنيايي بود
و چه زود مثل برق گذشت!
....
و حالا ،
بايد به جايي ديگر رفت ،
با حال و هوايي متفاوت .
و اين نيز البته خواهد گذشت ،
و روزي ديگر به ياد امروز خواهم بود ،
و خواهم گفت : "يادش بخير"
چند سال پيش بود ؟
يک سال ، دو سال ، سه سال ، ... دوازده سال ؟
آخرهاي شهريور که مي شد ،
يه حال و هواي ديگه داشتم.
يه جور احساس دلتنگي ،
ناراحتي و خوشحالي!
بوي کتابهاي نو ،
دفترهاي نو ،
کيف نو ،
مداد و خودکار ،
بوي تازگي ،
و شروعي دوباره .
پيدا کردن دوستهاي جديد ...
واي خدا عجب دوستي هاي با طراوتي بود ...
عجب حال و هوايي بود ...
درس و مشق و حساب ،
آغاز ميشد ...
و فکر و ذکر من هم جز يادگيري ، چيز ديگري نبود!
ياد اون ديکته ها بخير .
ياد اون جدول ضرب بخير.
ياد اون حال و هوا بخير.
....
اين روزها که بچه ها ميروند مدرسه ،
ياد اون روزها افتادم ...
عجب دنيايي بود
و چه زود مثل برق گذشت!
....
و حالا ،
بايد به جايي ديگر رفت ،
با حال و هوايي متفاوت .
و اين نيز البته خواهد گذشت ،
و روزي ديگر به ياد امروز خواهم بود ،
و خواهم گفت : "يادش بخير"
۱۳۸۱/۰۷/۰۲
اين روزها در اکثر وبلاگها حرف از ماه پيشوني است...
همه ناراحت هستند ،
هر کسي يه چيزي در اين باره نوشته ،
اما من واسه خود ماه پيشوني ناراحت نيستم!
خودش راحت شده...
و الان در آرامش به سر ميبره!
ولي واسه پدر و مادر و اقوامش چرا ...
ناراحتم ،
خدا بهشون صبر بده.
صبر.
.....
...
..
.
همه ناراحت هستند ،
هر کسي يه چيزي در اين باره نوشته ،
اما من واسه خود ماه پيشوني ناراحت نيستم!
خودش راحت شده...
و الان در آرامش به سر ميبره!
ولي واسه پدر و مادر و اقوامش چرا ...
ناراحتم ،
خدا بهشون صبر بده.
صبر.
.....
...
..
.
۱۳۸۱/۰۶/۳۱
عروسي ...
همه در خوشحالي ...
همه در شور و نشاط ...
عروس و داماد دير کردند ...
داداش داماد هم نيست!
گم شده؟
نه! اومدند...
صداي بوق بوق بوق ...
چه حالي و چه طراوتي ...
همه در حال دست زدن هستند ...
همه ميگويند و ميخندند ...
داماد و عروس ، هر دو نگرانند ...
نگران هزار چيز کوچک و بزرگ ...
نگران خراب شدن مراسمشان ...
به چيز ديگري نمي انديشند!
و حالا بايد به سراغ پدر عروس رفت ...
تا عروس از وي خداحافظي کند ...
گريه گريه گريه ...
به چه دليل ؟
نمي دانم!
در نصفه هاي شب! ماشين ها بوق ميزنند ...
آن هم چه بوقي ...
صداي ضبط ماشينها را بالا برده اند ...
دست مي زنند ،
خوشحالند و سرمست.
و حالا در خانه عروس و داماديم.
تا قبل از رسيدن ما در اطراف منزلش سکوتي عجيب برقرار بود!
اما با رسيدن ما ، آنها نيز از خواب بيدار ميشوند ...
تا عروس و داماد و مراسمش را نظاره گر باشند.
تمام شد.
سکوت.
خداحافظي.
گريه.
و همه به سوي خانه هاي خود روانه.
عروس و داماد به چه مي انديشند در ،
اولين شب بعد از عروسي؟
به راه پر پيچ و خم و دست اندازهاي زندگي ...
به مشکلات فراواني که پيش روي آنهاست ...
به بدهکاريهاي فراواني که امشب برايشان بوجود! آمده ...
يا به :
لذت بردن از زندگي ...
لبخند زدن به زندگي ...
خوشحالي و سرمستي از در کنار هم بودن.
و شکر نعمات او.
همه در خوشحالي ...
همه در شور و نشاط ...
عروس و داماد دير کردند ...
داداش داماد هم نيست!
گم شده؟
نه! اومدند...
صداي بوق بوق بوق ...
چه حالي و چه طراوتي ...
همه در حال دست زدن هستند ...
همه ميگويند و ميخندند ...
داماد و عروس ، هر دو نگرانند ...
نگران هزار چيز کوچک و بزرگ ...
نگران خراب شدن مراسمشان ...
به چيز ديگري نمي انديشند!
و حالا بايد به سراغ پدر عروس رفت ...
تا عروس از وي خداحافظي کند ...
گريه گريه گريه ...
به چه دليل ؟
نمي دانم!
در نصفه هاي شب! ماشين ها بوق ميزنند ...
آن هم چه بوقي ...
صداي ضبط ماشينها را بالا برده اند ...
دست مي زنند ،
خوشحالند و سرمست.
و حالا در خانه عروس و داماديم.
تا قبل از رسيدن ما در اطراف منزلش سکوتي عجيب برقرار بود!
اما با رسيدن ما ، آنها نيز از خواب بيدار ميشوند ...
تا عروس و داماد و مراسمش را نظاره گر باشند.
تمام شد.
سکوت.
خداحافظي.
گريه.
و همه به سوي خانه هاي خود روانه.
عروس و داماد به چه مي انديشند در ،
اولين شب بعد از عروسي؟
به راه پر پيچ و خم و دست اندازهاي زندگي ...
به مشکلات فراواني که پيش روي آنهاست ...
به بدهکاريهاي فراواني که امشب برايشان بوجود! آمده ...
يا به :
لذت بردن از زندگي ...
لبخند زدن به زندگي ...
خوشحالي و سرمستي از در کنار هم بودن.
و شکر نعمات او.
اشتراک در:
پستها (Atom)