بارها پذيرفته ام ،
رسم اين زندگي را ،
و واقعيتهاي جاري اش را ....
...
و بارها به اول خط برگشته ام
و ناله سر داده ام ،
از رسم اين زندگي
و واقعيتهاي جاري اش! ...
...
و بارها از خوشحالي به انتها رسيده ام ،
از موفقيت ها و كاميابي هاي گاه به گاه ...
...
و اين "بارها و بارها" مدام تكرار شده اند
كه گويي تكرار اين "چرخه" را ، حكمتي بايد ...
۱۳۸۳/۰۴/۱۸
۱۳۸۳/۰۴/۱۱
معماي غريبي است!
تمام سئوالات سخت را كه ديگران بر دشواريشان سوگند ياد كرده اند ، حل كني ...
و از پس حل يك سئوال ساده كه همگان حلش كرده اند ، برنيايي !
...
......
...
معماي عجيبي است!
تمام مشكلات بزرگ و طاقت فرسا را پشت سر بگذاري ...
و از پس حل يك مشكل ساده برنيايي !
...
......
...
چاره اي نيست! بايد با غريبي و عجيبي معمايي اين چنين ، كنار آمد ! .....
تمام سئوالات سخت را كه ديگران بر دشواريشان سوگند ياد كرده اند ، حل كني ...
و از پس حل يك سئوال ساده كه همگان حلش كرده اند ، برنيايي !
...
......
...
معماي عجيبي است!
تمام مشكلات بزرگ و طاقت فرسا را پشت سر بگذاري ...
و از پس حل يك مشكل ساده برنيايي !
...
......
...
چاره اي نيست! بايد با غريبي و عجيبي معمايي اين چنين ، كنار آمد ! .....
۱۳۸۳/۰۴/۰۳
پريروز :
سر جلسه امتحان نشستي و با سرعت به سئوالات پاسخ ميدي ....
1 دقيقه تا پايان زمان امتحان باقيه .....
و ...... تمام!
به 2 تا سئوال که بلد هم بودي وقت نمي کني جواب بدي!
ديروز :
سر جلسه امتحان نشستي و از شدت سختي سئوالات ، خنده ات! گرفته .....
يک ساعت به انتهاي آزمون باقي است و سئوالات همچنان بهت "چشمک!" مي زنند ....
امروز:
سر جلسه امتحان نشستي و از شدت آسوني سئوالات به ترديد افتادي!
يک ساعت و نيم! تا پايان امتحان مونده!
مي ترسي نکته خاصي تو سئوالات باشه که متوجهش نشده باشي!
فردا :
...
..
.
زندگي هزار چرخ دارد و هزاران بار مي چرخد ،
به ابعاد گونه گون و با تفاوت و تناقضي حيرت انگيز.
سر جلسه امتحان نشستي و با سرعت به سئوالات پاسخ ميدي ....
1 دقيقه تا پايان زمان امتحان باقيه .....
و ...... تمام!
به 2 تا سئوال که بلد هم بودي وقت نمي کني جواب بدي!
ديروز :
سر جلسه امتحان نشستي و از شدت سختي سئوالات ، خنده ات! گرفته .....
يک ساعت به انتهاي آزمون باقي است و سئوالات همچنان بهت "چشمک!" مي زنند ....
امروز:
سر جلسه امتحان نشستي و از شدت آسوني سئوالات به ترديد افتادي!
يک ساعت و نيم! تا پايان امتحان مونده!
مي ترسي نکته خاصي تو سئوالات باشه که متوجهش نشده باشي!
فردا :
...
..
.
زندگي هزار چرخ دارد و هزاران بار مي چرخد ،
به ابعاد گونه گون و با تفاوت و تناقضي حيرت انگيز.
۱۳۸۳/۰۳/۲۰
۱۳۸۳/۰۳/۱۵
حال و هواي عجيبي است ،
حال و هوايي اين چنين آميخته با زلزله ...
البته اگر قرار بر کوچ کردن از اين ديار و هستي باشد ،
غمي نيست که بي شک بايد آن را پذيرا بود ....
اما مسئله اين است که لزوما زلزله با "مرگ" همراه نيست ....
و ديگر اينکه وقوع زلزله در تهران خود فاجعه اي است بس بزرگ ،
نه به اين معنا که در جاهاي ديگر ، فاجعه نبوده که نمونه اش را در "بم" شاهد بوديم ،
بلکه با در نظر گرفتن جمعيت شهر تهران و مرکزيت آن و عدم وجود هماهنگي هاي لازم ،
ناتواني مسئولان جهت مقابله با آن ، قدرت بالاي زلزله احتمالي و .....
که آنها که بعد از زلزله بمانند ، درد و رنجي بس عظيم انتظارشان را مي کشد ....
و بي شک کشور را تا مدتي فلج خواهد کرد ....
...
اما بايد واقعيت را پذيرفت ....
در کشوري که زلزله خيز است ،
بايد سالها قبل چاره اي جستجو ميکرديم ،
تا به هنگام وقوع زلزله و پس از آن قادر به کنترل و محدود کردن خسارات وارده باشيم!
اما و هزار اما که کدامين موضوع در اين ديار به سامان است که اين باشد ؟
...
در خبرها مي شنوم در ژاپن زلزله اي با قدرت زياد به وقوع پيوسته ، اما جان هيچ کس به خطر نيفتاده! ...
و به واقع اوضاع به هيچ وجه به هم نريخته ....
...
و در مقابل اينجا هنوز زلزله نيامده مردمانش از ترس ، روزها و شبها بر خود مي لرزند!
...
فرق ما و آنها در چيست ؟
در اينکه آنها درد را و زخم را يافتند و برايش هزينه کردند و چاره اي جستند ....
اما ما درد را مي بينيم و بر آن مي گرييم و فراموشش مي کنيم
و دوباره در مواجهه با درد ، اندوهگين مي شويم و ..... چرخه اي کوته بينانه را ادامه مي دهيم ....
...
درد در همين نزديکي است ...
زخم خود را نشان داده ...
فاجعه نزديک است ...
چاره اي اما جز نظاره اش نيست ...
...
توکل بر او ،
و اميد که درد ، براي مردمانش قابل تحمل باشد.
حال و هوايي اين چنين آميخته با زلزله ...
البته اگر قرار بر کوچ کردن از اين ديار و هستي باشد ،
غمي نيست که بي شک بايد آن را پذيرا بود ....
اما مسئله اين است که لزوما زلزله با "مرگ" همراه نيست ....
و ديگر اينکه وقوع زلزله در تهران خود فاجعه اي است بس بزرگ ،
نه به اين معنا که در جاهاي ديگر ، فاجعه نبوده که نمونه اش را در "بم" شاهد بوديم ،
بلکه با در نظر گرفتن جمعيت شهر تهران و مرکزيت آن و عدم وجود هماهنگي هاي لازم ،
ناتواني مسئولان جهت مقابله با آن ، قدرت بالاي زلزله احتمالي و .....
که آنها که بعد از زلزله بمانند ، درد و رنجي بس عظيم انتظارشان را مي کشد ....
و بي شک کشور را تا مدتي فلج خواهد کرد ....
...
اما بايد واقعيت را پذيرفت ....
در کشوري که زلزله خيز است ،
بايد سالها قبل چاره اي جستجو ميکرديم ،
تا به هنگام وقوع زلزله و پس از آن قادر به کنترل و محدود کردن خسارات وارده باشيم!
اما و هزار اما که کدامين موضوع در اين ديار به سامان است که اين باشد ؟
...
در خبرها مي شنوم در ژاپن زلزله اي با قدرت زياد به وقوع پيوسته ، اما جان هيچ کس به خطر نيفتاده! ...
و به واقع اوضاع به هيچ وجه به هم نريخته ....
...
و در مقابل اينجا هنوز زلزله نيامده مردمانش از ترس ، روزها و شبها بر خود مي لرزند!
...
فرق ما و آنها در چيست ؟
در اينکه آنها درد را و زخم را يافتند و برايش هزينه کردند و چاره اي جستند ....
اما ما درد را مي بينيم و بر آن مي گرييم و فراموشش مي کنيم
و دوباره در مواجهه با درد ، اندوهگين مي شويم و ..... چرخه اي کوته بينانه را ادامه مي دهيم ....
...
درد در همين نزديکي است ...
زخم خود را نشان داده ...
فاجعه نزديک است ...
چاره اي اما جز نظاره اش نيست ...
...
توکل بر او ،
و اميد که درد ، براي مردمانش قابل تحمل باشد.
۱۳۸۳/۰۳/۰۸
گير کرده ام در وسط ميدان!
هم با " اينان " و هم با " آنان " بايد بحث کنم!
در مورد آنچه "واضح" است و روشن!
در مورد آنچه ، جزو بديهيات است!
...
در مورد اينکه :
" هر کاري را جايي بايد و وقتي " ....
در مورد اينکه :
" نمي توان فکري و عقيده اي را هر چند درست بر ديگران تحميل کرد "
در مورد اينکه :
" ديگران خود مختارند انتخاب کنند ، خوب را يا بد را "
در مورد اينکه :
" به نام آزادي نمي توان ديگران را آزرد و بي شک آزادي فردي ، تا آنجا مجاز است که حقوق ديگران را پايمال نکند "
در مورد اينکه :
" به نام اصول و سنت نمي توان آزادي انتخاب و عقيده و عمل شخصي را ناديده گرفت "
....
و در مورد ديگر بديهياتي که ظاهرا در اين ديار ، هنوز بايد بر سرشان بحث کرد ....
....
جالب آنکه هم "اينان" و هم "آنان" حرف خويش مي زنند و ساز خويش کوک مي کنند ،
بي توجه به همان بديهيات !
و اين چرخه همچنان ادامه مي يابد!
....
..
.
هم با " اينان " و هم با " آنان " بايد بحث کنم!
در مورد آنچه "واضح" است و روشن!
در مورد آنچه ، جزو بديهيات است!
...
در مورد اينکه :
" هر کاري را جايي بايد و وقتي " ....
در مورد اينکه :
" نمي توان فکري و عقيده اي را هر چند درست بر ديگران تحميل کرد "
در مورد اينکه :
" ديگران خود مختارند انتخاب کنند ، خوب را يا بد را "
در مورد اينکه :
" به نام آزادي نمي توان ديگران را آزرد و بي شک آزادي فردي ، تا آنجا مجاز است که حقوق ديگران را پايمال نکند "
در مورد اينکه :
" به نام اصول و سنت نمي توان آزادي انتخاب و عقيده و عمل شخصي را ناديده گرفت "
....
و در مورد ديگر بديهياتي که ظاهرا در اين ديار ، هنوز بايد بر سرشان بحث کرد ....
....
جالب آنکه هم "اينان" و هم "آنان" حرف خويش مي زنند و ساز خويش کوک مي کنند ،
بي توجه به همان بديهيات !
و اين چرخه همچنان ادامه مي يابد!
....
..
.
۱۳۸۳/۰۳/۰۱
روزها مي گذرند پي در پي ....
...
با خود مي گويي فردا ديگر مثل امروز نخواهد بود!
فردا ديگر سرانجام دردهاست ...
فردا ديگر مشکلي نخواهي داشت!
فردا ديگر نفسي راحت خواهي کشيد ...
فردا ديگر از ته دل ، لبخند خواهي زد ، به روي زندگي ، دنيا و آدم هايش ....
فردا ديگر غمي نخواهي داشت ...
فردا ديگر ....
...
روزها مي گذرند پي در پي ....
و تو هر روز با خود ، اين مي گويي : " فردا ديگر ... "
و فردايي اين چنين نمي بيني !
...
مي انديشي شايد اصلا فردايي اين چنين ، نباشد !
مي انديشي شايد بيش از حد خوش خيالي و اميدوار !
...
با اين وجود آن ذره ناچيز " اميد " هنوز در قلبت چشمک مي زند ...
با اينکه حس ميکني به اين زودي ها ، "فردا" نخواهد رسيد .
...
با خود مي گويي فردا ديگر مثل امروز نخواهد بود!
فردا ديگر سرانجام دردهاست ...
فردا ديگر مشکلي نخواهي داشت!
فردا ديگر نفسي راحت خواهي کشيد ...
فردا ديگر از ته دل ، لبخند خواهي زد ، به روي زندگي ، دنيا و آدم هايش ....
فردا ديگر غمي نخواهي داشت ...
فردا ديگر ....
...
روزها مي گذرند پي در پي ....
و تو هر روز با خود ، اين مي گويي : " فردا ديگر ... "
و فردايي اين چنين نمي بيني !
...
مي انديشي شايد اصلا فردايي اين چنين ، نباشد !
مي انديشي شايد بيش از حد خوش خيالي و اميدوار !
...
با اين وجود آن ذره ناچيز " اميد " هنوز در قلبت چشمک مي زند ...
با اينکه حس ميکني به اين زودي ها ، "فردا" نخواهد رسيد .
۱۳۸۳/۰۲/۲۴
۱۳۸۳/۰۲/۱۶
۱۳۸۳/۰۲/۱۲
"او" هم رفت ....
چنان كه ديگران نيز روزي رفتند ،
و آنها كه مانده اند نيز ،
روزي خواهند رفت .....
اما چه مي ماند در پس اين رفتن ؟
....
"كيومرث صابري فومني" در گذشت !
به همين زودي ؟؟؟؟
....
به ياد 10 سال پيش افتاده ام ....
با وجود اينكه در آن زمان سن كمي داشتم ،
ولي خوب به خاطرم مانده ،
خواندن گل آقا و لذت بردن از آن همه طنز و كاريكاتور و "دو كلمه حرف حساب" را ....
تا به آنجا كه به ياد دارم كمتر خانواده اي بود ،
كه در آن زمان هر هفته "گل آقا" نخرد ......
....
تا اينكه او ، خود مجبور به تعطيل "هفته نامه اش" شد!
شايد ديگر توان و مجالي براي ادامه راه نداشت ...
شايد هم مواجهه با سنگلاخ هاي راه ،
تواني برايش نگذاشته بود...
....
و حالا "او" رفته ،
اما نامش تا هميشه بر سردر طنز و ادب اين ديار خواهد ماند.
چنان كه ديگران نيز روزي رفتند ،
و آنها كه مانده اند نيز ،
روزي خواهند رفت .....
اما چه مي ماند در پس اين رفتن ؟
....
"كيومرث صابري فومني" در گذشت !
به همين زودي ؟؟؟؟
....
به ياد 10 سال پيش افتاده ام ....
با وجود اينكه در آن زمان سن كمي داشتم ،
ولي خوب به خاطرم مانده ،
خواندن گل آقا و لذت بردن از آن همه طنز و كاريكاتور و "دو كلمه حرف حساب" را ....
تا به آنجا كه به ياد دارم كمتر خانواده اي بود ،
كه در آن زمان هر هفته "گل آقا" نخرد ......
....
تا اينكه او ، خود مجبور به تعطيل "هفته نامه اش" شد!
شايد ديگر توان و مجالي براي ادامه راه نداشت ...
شايد هم مواجهه با سنگلاخ هاي راه ،
تواني برايش نگذاشته بود...
....
و حالا "او" رفته ،
اما نامش تا هميشه بر سردر طنز و ادب اين ديار خواهد ماند.
اشتراک در:
پستها (Atom)